خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد
قیصر امین پور
دنیای جای عجیبی است جایی که آشنا می شوی.شروع می کنی.دوست میداری و با دوست داشتن انس می گیری و یک روز متوجه میشوی که باید بروی باید دلبستگی ات را رها کنی و وداع کنی!
به قول کورت ونه گات:رسم روزگار چنین است.
دلم گرفته/دلم عجیب گرفته است/نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش/نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست/نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم/که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده (سهراب سپهری) خواهد شد.برج حوت پارسال با این خیال قشنگ سپری شد که آیا از عهده ادارۀ (تا ساغری باقیست)بر خواهم آمد.و حوت امسال با این اندیشه آزار دهنده به اتمام رسید که چگونه با خواننده گان خوب این نشریه وداع کنم اما میدانم که تا ساغری باقیست این نشریه هر روز پر محتوا تر وبا کیفیت تر به زیور چاپ آراسته خواهد شد یقین دارم که محصلان فردا با جام مملویشان از ادب ومعرفت این ساغر را لبریز نگاه خواهند داشت و روز به روز شاهد گسترش این نشریه خواهیم بود.
خدارا سپاس گزارم که توفیق داد تا چهار شماره این نشریه را اداره کنم و تجربه های بی بهایی را بیندوزم.وبیاموزم که کاری که به عشق توام باشد هر چند که ناچیز باشد طعم و لطف دیگری دارد.
خدایا جام وجود همه بندگانت را مملو از این شهد جان گداز نمای .
آخر دلم با سربلندی می گزارد سنگ تمام عشق را بر خاک گورم.
افسانه واحدیار مدیر مسوول نشریه
مثل خاکستر سیگار به دور ات انداخت
زندگی از لب یک چشمه به گور ات انداخت
زندگی بال و پرت کند بدون حرفی
بعد در چاه پر از وهم به زور ات انداخت
نیست در رود دگر جای تو ماهی! بس کن
آب دیدی که چسان دردل تور ات انداخت
از سر شاخه ات ای برگ مهاجر دیشب
دست تقدیر گرفت و به تنور ات انداخت
چقدر زنده به گوری چقدر تنهایی
زندگی از لب یک چشمه به گور ات انداخت
(زبیر هجران (کابل )
فلسفه ی هستی
از همــان روز که آدم به نفـــــس عادت کرد
حـــــجم آواز قـــناری به قفـــــس عادت کرد
جــــــبرئیل آمـــــد و لیکن همه ی اهـل حرم
گوش شان صرف به آواز جـرس عادت کرد
لغزش دســـــــت زلیخا نفــــــسی بود، ولــی
گوشه ی دامن یوسف به هــــوس عادت کرد
بگذریم از سر این قصه که عشق آمـد و بعد
سیب در ختم حکایت به مگــــس عادت کرد
یا تـنوری که در آن زمزمه ی منصور است
آخر کـــــار به افسانه ی خـــــس عادت کرد
شـــــــاید آن روز که آدم ز نفــــس می افتاد
به خود و هســتی و دنیا و قفــس عادت کرد
شهیر داریوش (تخار )
ما بیهوده رنج تفنگها را به دوش میکشیم
نقاش
برای کشتن پرندگان وطن
به اندکی رنگ قناعت میکند.
ما بیهوده گلوی خمپارهها را پاره میکنیم
مویههای زنی کافیست
تا برجهای بلخ را از هم بپاشد.
ننگ بر ما
که هیچ مرزی نشناختیم
و قایق بر امواج ریگهای روان
راندیم.
ای کاش میدانستیم
گرسنگی شش حرفِ مختصر، نه
صدها حنجرهییست
که مشق «بابا نان نداد» را
تمرین میکنند.
ای کاش فراموشی بوته گلی بود
قد برافرشته از میان جمجمهام.
ما سالهاست از فراموش شدگانیم
سالهاست
ماهیگیران کلماتی را با حرص میجوند
و با پوزههایشان
بر ریگهای آمو مینویسند؛
غرق شدن
سرنوشت خوب ماهیهاست
حکیم علی پور (بلخ )
بخت
بر حکمِ قرعه باز دلم مالِ آن جگر
این فرشِ گل که هر "دفه" پامالِ آن جگر
یکبارِ دیگر آن گرهِ کورِ باورش
بیچاره این دل و همه جنجالِ آن جگر
این قصه یی که محورِ هر فصلِ آن غم است
آزینِ هر شبِ دلِ با حالِ آن جگر
بودا! میان شهرِ قدیمِ تصورم
گفتی رقیبِ تو شده تِمثالِ آن جگر؟
گفتی که باز بتکده ها را گرفته اند
افسانهء نگاه و رخ و خالِ آن جگر؟
ای لاتریِ عشق که پیوند می زنی
بختِ مرا به روز و مه و سالِ آن جگر
یک لحظه هم برنده شدن را ندادی ام
در نردِ عاشقانهء پُر چالِ آن جگر
فنجانِ قهوه نیز به بندم کشیده است
وقتی که دیده ام _به خدا_ فالِ آن جگر.
تمیم حمید ( کابل )
معرفی
رویا شریفی هستم،دوران تحصیلی مکتب را در لیسه تجربوی سپری نمودم و فعلاً آخرین روزهای تحصیلی دورة لیسانس را در دانشکده ادبیات دری میگذرانم.
ادامه مطلب

